و اینک میان دو هیچ
کنون، با چکامه ای سبز بر لب انتظار می کشد بیگانه ای چونان یقین، چرا که دریافت نه بشارتی ست و نه سرابی.. تنها یقین شب را برمی گزیند.. در اینسان هنگامه ای، تو -تنها امید و یاس حقیقی- بر لبانی خاموش ستوده می شوی. چراغی خاموش، بر فراز جهان ! شگفتا که تنها گمشده او بود.. به اینسان خویشتن گریزی محکوم بودیم... خوابگرد غریب، خیال پهن می کند کنون که خورشید اینسان دور می نماید.. we were lost far from our name .. which I've forgotten its shape ,the last illumation ,beyonds the dark soul of words was the smell of your hands ...in my mind now is still night but light پلی را می بینم و رودی را و راهی را که چون امید در تپه های سرسبز می رود و چشم انداز دشت و لحظه ای را که همه چیز می خرامد در لباس شکوهمند شعر میان شب در مجال بی رحم انتظار تو را می نگرم - برهنه پای - ای بی دریغ جنون پر شکوه من! Jetzt, wieder in die stille Nacht تو را جسته ام چونان شبی که آفتاب را در برهنه ترین قامت خاموشی، تهی از تردید... بر آستان بی پایان خاطره درهایی ست باز به اتاقی خالی که در آن شب به بزرگی صد حیات خورشید چونان مقصدی بی انتها طولانیست.. تمام تو را می اندیشم.. یش از اینها آه آری بیش از اینها می توان خاموش ماند می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی پر هیاهو ترک میگوید می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر می توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه دوست می دارم می توان در بازوان چیره ی یک مرد ماده ای زیبا و سالم بود با تنی چون سفره ی چرمین با دو پستان درشت سخت می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد عصمت یک عشق را آلود می توان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را می توان تنها به حل جدولی پرداخت می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف می توان یک عمر زانو زد با سری افکنده در پای ضریحی سرد می توان در گور مجهولی خدا را دید می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت می توان در حجره های مسجدی پوسید چون زیارتنامه خوانی پیر می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت می توان چشم ترا در پیله قهرش دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت می توان چون آب در گودال خود خشکید می توان زیبایی یک لحظه را با شرم مثل یک عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد می توان در قاب خالی مانده یک روز نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید می توان در جعبه ای ماهوت با تنی انباشته از کاه سالها در لابلای تور و پولک خفت می توان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت آه من بسیار خوشبختم رو در روی این وسوسه، فریادی و دگر دریغ.. اینک، ایستاده - بی اعتنا بر خط سنگین زمان برهنه در نیمه راه.. ........ ..... و این بیداری ژولیده غمگین... -------------------------------------------------------------- from this adress راهی نیست.. تنها فاصله ایست بی امان، در قلمرو دوردست تو ! زمان را گویی موجودیتی نیست. انسانی خاموش در سابه نام خویش ایستاده روبروی دیوار، تنها با آب به تو سخن می گوید.. ........... پ.ن: رادیو داره آهنگ فرهاد رو پخش می کنه. تو فکر یک سقفم.. خیز و با من، در افق ها سفر کن دل نوازی چون نسیم سحر کن -------------------------------------------- رادیو فردا این آهنگ فوق العاده را پخش کرد.. روبروی آینه امیدهای قدیمی چه بیهوده ماندم وقتی تهیدست، می شد رفت. ای کاش ای کاش دستهایت نزدیک بودند.. برای نهال عاشقی که دیگر نیست و همیشه هست.. افسوس.. ----------------------------- بر بازی سکوت، خیره.. ناگه، پریشان کشفی در کومه عشق.. مقصد، اینک انبوهی ست دگر بیگانه در آغوش تاریکی.. ای باشکوهترین انسان ! در فاجعه زیستن خود را بنویس خدای را آن فریاد اعتراض را شکوه از آن ناگزیر را حیات را ---------------------------------------------------- پی نوشت: - آلبوم فوق العاده گروه شیدا ( خسته ام از این کویر) - مرور آرزوهای خوب یا شاید برباد رفته اهنگ فوق العاده پاییز آمد.. -------------------- پاییز آمد لابلای درختان از تراوش باران خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه لابه لای درختان راه خود در توفان در کوهستان یا کویر تشنه یا که در جنگلها رهنوردی شاد و پر امیدم -------------- این هم آواز کر این آهنگ http://www.tebyan.net/index.aspx?PID=77655&PageSize=10&MUSICID=79294&PageIndex=2 اینجا همانجاست: پاییز.. در سکوت دوردست ها، خیره بر یک قاب گویی همان دیروز بود نسیم.. اکنون اما طوفانیست در یاد فراموشی.. ... خوشبختی، دیدن چیزهای کوچک است ... آقای همایوم اسعدیان! "طلا و مس" را دیدیم.. ممنون.. با ما گفته بودند: (( آن کلام مقدس را با شما خواهیم آموخت، لیکن به خاطر آن عقوبتی جانفرسای را تحمل می بایدتان کرد.)) عقوبت دشوار را چندان تاب آوردیم آری که کلام مقدسمان باری از خاطرمان گریخت ای شب مقدس!! بازگرد.. که نمی دانم ندانستم و نخواهم دانست.. چه می بایدم کرد.. آخرین ترانه آزادی چندان بود که در همهمه دیگری نیز به گوش می رسید.. تو را شنیدم.. تنها تو را.. تلویزیون ج. ا. امشب قسمت هایی از فیلم " خانه سیاه است" را نشان داد، فیلمی از فروغ فرخزاد.. دنیا زشتی کم ندارد.. زشتی های دنیا بیش تر بود، اگر آدمی بر آن ها دیده بسته بود. امّا آدمی چاره ساز است... ...... ...... ..... در سفر دشوار خویش اینک آن لحظه موعود.. - برهنه - گریان چنین آغاز می گردم به سان تو.. بر گاهشمار تو، امید جاده ایست دوردست، در هجمه باد.. و در جغرافیای من، انتقام است از خویشتن.. شب در حافظه صورتی رنگها آغوش زنی ست، سرشار.. در آن سوی خیال اما، سرابی تهی ست.. برای نامیدن امید نه در معبد دنیا که تنها به آغوش تو انتظار معجزه ایست..

Komplexbildner Wände, Grenzmauern
wie Pflanzen ranken,
so können sie die Wächter meiner Liebe sein.
Nun wieder die Stadt das Böse murmelt,
wie aufgeregt Fischschwärme,
Flucht aus dem Dunkel meiner Extremitäten.
Jetzt, wieder windows neu zu entdecken sich selbst
in den Genuss des Kontaktes mit verstreuten Parfums,
und Bäumen, in slumberous Obstgärten, werfen ihre Rinde,
und Boden, mit ihren tausend Buchten
atmet der Schwindel Partikel des Mondes.
***
jetzt
näher kommen
und hören
die gequälten Beats von meiner Liebe,
dass Ausbreitung
wie der tom-tom von afrikanischen Trommeln
entlang der Stamm der meine Glieder.
Ich fühle.
ich weiß,
welchem Zeitpunkt
ist der Moment des Gebets.
jetzt Sterne
sind ein Liebespaar.
In Nacht Zuflucht,
vom innersten Brisen, waft ich.
In Nacht Zuflucht, I
Wäschetrockner wahnsinnig her
mit meinen großen Locken, in den Handflächen,
und ich bieten Ihnen den äquatorialen Blumen des jungen tropic.
Komm mit mir,
kommen, dass Sterne mit mir
das ist Jahrhunderte entfernt
aus Erde Konkretion und vergeblichen Waage,
und niemand da
hat Angst vor Licht.
Auf Inseln treiben auf dem Wasser, atme ich.
Ich bin auf der Suche nach einen Anteil an der expansiven Himmel,
Leere des Dünung des abscheulichen Gedanken.
Siehe bei mir,
beziehen sich mit mir
zur Quelle allen Seins,
die geheiligte Zentrum eines einzigen Ursprungs,
bis zu dem Moment war ich von Ihnen erstellten
beziehen sich mit mir,
Ich bin nicht von Ihnen abzuschließen.
nun,
auf den Gipfeln von meinen Brüsten,
Tauben fliegen.
nun,
im Kokon der meine Lippen,
butterfly kisses sind in Gedanken an Flucht eingetaucht.
nun,
dem Altar meines Körpers
ist bereit für die Liebe ist Anbetung.
Siehe bei mir,
Ich bin machtlos zu sprechen
weil ich dich liebe,
denn "ich liebe dich" ist eine Phrase
aus der Welt der Nichtigkeiten
und Antiquitäten und Entlassungen.
Siehe bei mir,
Ich bin machtlos, zu sprechen.
In Nacht Zuflucht, lassen Sie mich Liebe auf den Mond,
Lassen Sie mich ausgefüllt werden
mit winzigen Regentropfen,
mit unentwickelten Herzen,
mit dem Volumen des Ungeborenen,
Lassen Sie mich ausgefüllt werden.
Vielleicht ist meine Liebe
wird Wiege der Geburt eines weiteren Christus.

لانه کرده کبوتر
می گریزد
می نشیند
من با قلبی با سپیدی روز
میروم به گلستان
همچو عطر اقاقی
می نشینم
شعر هستی بر زبانم جاری
پر توانم آری میروم در کوه و
دشت و صحرا
ره پیمای قله ها هستم من
در کنار یاران
مینوردم
دارم امید که دهد سختی کوهستان بر روان و جانم
پاکی این کوه و دشت وصحرا
شاید روزی شعر هستی بر لب
جان نهاده بر کف راه انسانها را در نوردم
شعر هستی بودن و کوشیدن رفتن و پیوستن
از کژی بگسستن جان فدا کردن در راه خلق است
| Design By : Pichak |

